تبليغاتX
ایــــ‌ن دو تـا دخـ‌تــ‌ره

ایــــ‌ن دو تـا دخـ‌تــ‌ره

حاجيه زرآره!

فاطي زرچيني خوشحآل از ثبت‌نامِ عمره، زرآره رو هم مجبور كرد ثبت‌نام كنن! اين‌دوتادختره‌م كه پايه‌ي هيجان. وقتي رفتن فرم تموم شده بود. باز فاطي رفت دوتا كپي گرفت و اين دوتادختره آخرين كسايي شدن كه واسه عمره‌ دانشجويي اون سال اسم نوشتن... روز قرعه‌كشي با بچه‌ها كـَـل انداختن كه مي‌خوايم ببينيم خدا كيو بيشتر دوس داره. كلاسو دو در كردن و رفتن مراسم قرعه‌كشي. از بين اون‌همه، آرزو هفتمين بود و اين دوتادختره جيـ‌غي بود كه مي‌كشيدن. از اينجا به بعد دقيقا مثل مسابقه‌هاي حساس، آرزو دستاي زري رو گرفته بود و دعا ميكردن اسمِ زري رو هم بشنون كه...نشنيدن! ... زري عصبي و غمگين پا شد. آرزو هم پشت‌سرش، با صداي بك‌گراند مسئول قرعه‌كشي كه: ما 1ذخيره ويژه هم داريم و 10ذخيره‌ ديگه. رسيدن دم ِ در سالن كـ‌ه اسم زري رو شنيدن و رفتن هـــ‌واااا! *

اين شد كه زرآره، حاجيـ‌ه‌خانوم شدن و حالاكه بهش فكر مي‌كنن رووده‌بـُـر ميشن؛ از بس‌ اين سفر مـ‌عـنوي براشون پر بود از مسائل غير مـ‌عـ‌نوي:


- تو كلاساي آمادگي حاج‌آقا مي‌گفت : مُحـر ِم نبايد فحش بده.. تصميم گرفتن به جاي خاك توو سرت بگن: ساك توو خرت:دي

 
- توو هواپيما بر خلاف بقيه كه قرآن ميخوندن، از خودشون عكساي فانتزي مي‌گرفتن.


- معاون كاروان كه خودش يه پست جداس؛ هرروز به بهونه‌ نمازصبح زنگ مي‌زد كه: خانوومم صبح شده.خواب نموني عزيزم!... و البته اين دوتا ياد ندارن اونجا نماز صبح خونده باشن! وقتايي‌ام كه بادوم تعارفشون مي‌كرد، كلي ايشش و اووش مي‌كردن ولي بادومارو هم از دس نمي‌دادن:دي

ـ از خريداي هم‌اتاقيشون تعريف مي‌كردن.بعدكه مي‌رفت بيرون مي‌رفتن سراغ خريداش و كلي مسخره مي‌كردن بيچاره رو (خدا نكنه گير اين‌دوتادختره بيافتين وقتي خيلي شنگولن و آماده‌ي دست انداختن بقيه:دي)

- آخرشب خسته و كوفته رسيدن مدينه. همه گيرداده بودن برن مسجدالنبي. معاون كاروان مداحي مي‌كرد و همه به سر و سينه‌ي خودشون مي‌زدن و زري فقط خميازه مي‌كشيد. موقعي هم كه قرار شد براي اولين بار كعبه رو ببينن و از اين كارهاي معنويِ چيز! بكنن، بيچاره آرزو جلوش يه ستون گنده افتاده بود كه تقريبا هيچي نديد:دي

- حاج‌اقا سفارش كرده بود كسي بهمغازه‌دارها محل نذاره. اين‌دوتا هروقت مي‌رفتن خريد مغازه‌دارها هي زِهرا زِهرا مي‌كردن و اين‌ بيچاره‌ها روزهاي اول باورشون شده بود اسم زري رو ياد گرفتن:دي

- ديگه بهتره از ماشينهاي بنز به بالايي كه جلوشون نگه مي‌داشتن سخني به ميون نياد:دي

- موقع برگشت همه توو اتوبوس گريه مي‌كردن. آرزو چيــزِ خواب و دهنش اين‌هوا باز بود. زري ازش عكس مي‌نداخت و هي بيدارش مي‌كرد كه ببينه و صداي خنده‌شون توو اتوبوس منفجر مي‌شد:دي

- توو فرودگاه برااينكه حوصله‌شون سر نره با ماموران عربستاني بلوتوث بازي مي‌كردن.(حمووود حمووود:دي)

- و وقتي هواپيما بالاخره جده رو به مقصد تهران ترك كرد سووت و كفي بود كه راه انداختن و اصرار معينه‌ي كاروان براي صلوات فرستادن هم رووشون تاثير نداشت.

 

پس فک کردین چرا ديگه نمي‌ذارن مجردا برن مكه؟:دي

 

                    قيافه رو :دي...اي جان.. حاج آقامون با اون لهجه دامغانيش روزي كه قرار بود محرم بشيم چقدر برامون دعا كرد كه هيچكدومش هم نگرفت:دي


* آرزو يه روز از زري بزرگتره. دقيقا هر اتفاق مشتركي كه براشون ميافته اول براي آرزو ميافته و بعد زري. اين شده يك شوخي بامزه بين اين دو تا دختره كه تا آرزو شوهر نكنه زري هم عذب‌اوقلي باقي مي‌مونه. پس هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم:دي

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 23:30  توسط زرآره  |